قلم

 قلمم به بیراه می رود باز تو را می خواند

 

 این خواندن از پی چیست ؟

 من به بیراهه می روم یا قلمم که تو را می نویسد دمادم

 از اندیشیدن هراسانم

 با قلمم همراه می شوم

 دیگر از دست رفته ام - فقط تو را فریاد می زند

 فریادش را که همراهی میکنم اشکی به چشمانم می شود

 قلم را کنار می گذارم با اشک و یاد چه می توانم کرد ؟

 طوفانی در من بر خواسته - با این طوفان آرامش دست نیافتنی ست

 می نویسم و می گریم و طوفانی می مانم

 طوفانت را هم دوست دارم . . . .

 

احمد شاملو

نهمین سالگرد وفاتش است .

شعر معاصر ابران زمین او را از یاد نخواهد برد و همواره او را می خواند .

سالروز مرگ  او که می شود نا خود آگاه غمی سنگین همراهیم می کند . مرا به یاد قطع نامه - هوای تازه - کاشفان فروتن شوکران - مدایح بی صله - می اندازد .او اکنون در بیشتر از پیش در کنار ماست از یادیمان نخواهد رفت و همواره فریاد   می کشم :

شاد باشید شاملو جاودانه شد

لعنت

در تمام شب چراغی نیست.

در تمام شهر

نیست یک فریاد.

ای خداوندان خوف انگیز شب پیمان ظلمت دوست!

تا نه من فانوس شیطان را بیاویزم

در رواق هر شکنجه گاه پنهانی این فردوس ظلم آیین،

تا نه این شب های بی پایان جاویدانِ افسون پایه تان را من

به فروغ صد هزاران آفتاب جاودانی تر کنم نفرین، ــ

ظلمت آبادِ بهشتِ گندتان را،در به روی من 

باز نگشایید!                     

                                                             (از دفتر هوای تازه)

 

آینه