قلمم به بیراه می رود باز تو را می خواند

 

 این خواندن از پی چیست ؟

 من به بیراهه می روم یا قلمم که تو را می نویسد دمادم

 از اندیشیدن هراسانم

 با قلمم همراه می شوم

 دیگر از دست رفته ام - فقط تو را فریاد می زند

 فریادش را که همراهی میکنم اشکی به چشمانم می شود

 قلم را کنار می گذارم با اشک و یاد چه می توانم کرد ؟

 طوفانی در من بر خواسته - با این طوفان آرامش دست نیافتنی ست

 می نویسم و می گریم و طوفانی می مانم

 طوفانت را هم دوست دارم . . . .