قلم
قلمم به بیراه می رود باز تو را می خواند
این خواندن از پی چیست ؟
من به بیراهه می روم یا قلمم که تو را می نویسد دمادم
از اندیشیدن هراسانم
با قلمم همراه می شوم
دیگر از دست رفته ام - فقط تو را فریاد می زند
فریادش را که همراهی میکنم اشکی به چشمانم می شود
قلم را کنار می گذارم با اشک و یاد چه می توانم کرد ؟

طوفانی در من بر خواسته - با این طوفان آرامش دست نیافتنی ست
می نویسم و می گریم و طوفانی می مانم
طوفانت را هم دوست دارم . . . .
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۸/۰۵/۳۱ ساعت ۶:۳۰ ب.ظ توسط علیرضا صفری
|