تنها آدم‌های آهنی در باران زنگ می‌زنند

 

 

 

بگذار برگردم!

 

غریبم!   

 

 آشنای مادرم هم نیستم بگذار برگردم!

 

نمی بینم     نمی دانم که حتی کیستم بگذار برگردم!

 

نه با دیروز خرسندم نه با امروز   حالا هم به هر حالم

 

 

خدایا من که فردا را پذیرا نیستم بگذار برگردم!

 

به اسبی خسته می مانم  رها کردم سوارم را و بارم را

 

گذشت از عاشقی صعب است اگر می ایستم بگذار برگردم!

 

عبوری بی عصا بی جای پا دارم و بر سقفی که سوراخ است می بارم

 

 

 

نمی بینم نمی دانم که سیر ِچیستم بگذار برگردم!

 

سفر سخت است فردا بی سبب پشت چراغی بی خطر مانده ست

 

کسی دیوارها را با کلنگی برنمی دارد

 

کسی دیگر نمی آید    خدایا نه!

 

چرا دیوار من باشم

 

چرا من تک چراغ ِایستم؟   بگذار برگردم!

 

تو گفتی می توانی بازگردی   گفته بودی خواستی برگرد

!

تو گفتی زندگی زیباست من هم زیستم بگذار برگردم!

 

شعری که خواندید از شاعر معاصر علی عبدالرضایی بود