خود مـــی داند که تنفر دارم از او !

خود مـــی داند که روزهایش را بی میل میل شب می کنم

خود مـــی داندکه دیگر آدمها همچون گذشته نیستند

خود مـــی داند که دیگر وقت سکوت و خاموشی ست

 

ردپا

و تو مـــی دانی که روزگار را می گویم !

و تو مـــی دانی که دیگر روزگار ساز مخالف می زند .

و تو مـــی دانی که با هر نفس به انتها نزدیکتر می شوی

و تو مـــی دانی که هیچ نمی دانی ؟

 

امـــا مــن به خوبی مـــی دانم که

هــی  فـلانــی زندگی شــاید هـمین نبــاشد !!!