روزگار
خود مـــی داند که تنفر دارم از او !
خود مـــی داند که روزهایش را بی میل میل شب می کنم
خود مـــی داندکه دیگر آدمها همچون گذشته نیستند
خود مـــی داند که دیگر وقت سکوت و خاموشی ست

و تو مـــی دانی که روزگار را می گویم !
و تو مـــی دانی که دیگر روزگار ساز مخالف می زند .
و تو مـــی دانی که با هر نفس به انتها نزدیکتر می شوی
و تو مـــی دانی که هیچ نمی دانی ؟
امـــا مــن به خوبی مـــی دانم که
هــی فـلانــی زندگی شــاید هـمین نبــاشد !!!
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۷/۰۸/۲۲ ساعت ۱۰:۲۸ ب.ظ توسط علیرضا صفری
|