قدرت و قلم
پنداشت او
- قلم
در دستهاي مرتعشش
باري عصاي حضرت موساست .
مي گفت:
-اگر رها كنمش اژدها شود
- ماران و مورهاي
-اين ساحران رانده وامانده را
- فرو بلعد
مي گفت:
وز هيبت قلم
فرعون اگر به تخت نلرزد
ديگر جهان ما به چه ارزد ؟
***
بر كرسي قضا و قدر
قاضي
بنشسته با شكوه خدايان تند خو
تمثيل روزگار قيامت
انگشت اتهام گرفته به سوي او:
برخيز!
- از اتهام خود اينك دفاع كن
اين آخرين دفاع
پيش از دفاع زندگيت را وداع كن !

مي گفت :
امان دهيد
تا آخرين سپيده
تا آخرين طلوع زندگيم را
نظاره گر شوم
***
پيش از سپيده دم كه فلق در حجاب بود
بر گرد گردنش اثري
از طناب بود
و چشمهاي بسته او غرق آب بود .
***
در پاي چوب دار
هنگام احتضار
از صد گره، گرهي نيز وا نشد
موسي نبود او
در دستهاي او قلمش اژدها نشد
از منظومه: سالهاي صبوري
حمید مصدق
تقدیم به تمامی وبلاگ نویسان سبز
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۱۱/۱۶ ساعت ۱:۰ ق.ظ توسط علیرضا صفری
|